هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )
445
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )
مردانش را دستور داد تا در حالى كه قرآن بدست گرفته باشد به ميان دو صف رود و آنان را به بازگشت به قرآن فرا خواند و به او گفته بود كه عهدشكنان حتى ممكن است او را نيزه باران كنند ولى آن جوان ترديدى به خود راه نداد و در حالى كه قرآن بدست گرفته بود راه خود را پيش گرفت و وقتى به ميان دو صف رسيد با هر دو دست خود آن را بلند كرد و روبروى عايشه و لشكريانش ايستاد و آنان را به حكميت آن فراخواند پاسخ آنها ، باران نيزههايى بود كه از هر سوى بر وى نشانه گرفته شده بود . جوان به خاك و خون افتاد . كشته را به نزد امير المؤمنين آوردند انا لله و انا اليه راجعون گفت برايش آمرزش طلبيد و به يارانش فرمان داد تا به عهدشكنان نزديك شوند و آنها نيز در حالى كه پيشاپيش آنها عمار ياسر و سران مهاجرين و انصار قرار داشتند ، پيش رفتند ، عمار ياسر رو به آنها كرد و گفت : اى مردم حق پيامبر خود را كه شما را پيوندى دوباره بخشيد ، بجاى نياورديد و دردانهاش را با شمشير ، استقبال كرديد . آنها در پاسخ ، نيزه بارانش كردند و نيزهها به برادر عبد اللّه بن بديل اصابت كرد و او را از پاى درآورد . برادرش جسد او را به نزد امير المؤمنين برد . يكى ديگر نيز مورد اصابت قرار گرفت و او نيز كشته شد در اينجا ، نبرد شدت گرفت و درگيرى ميان دو طرف به اوج خود رسيد هنوز اميدى در دل امير المؤمنين بود و مىخواست با يادآورى نكتهاى ، بلكه آنان را سر عقل آورد بنابراين از ميان دو صف جنگجويان بيرون آمد و طلحه و زبير را فراخواند . هر سه در ميدان نبرد ايستادند و به آن دو فرمود : آيا شما با من بيعت نكرديد ؟ گفتند : ما تحت فشار تن به اين بيعت داديم در حالى كه خودمان از تو سزاوارتر بوديم . آنگاه رو به طلحة كرد و به او گفت : همسرت را نگاه داشتهاى و با عروس پيامبر بيرون آمدهاى و در معرض آنچه خود قرار مىگيرى قرارش دهى و به زبير گفت : ما ترا جزو بنى عبد المطلب قلمداد مىكرديم تا اينكه فرزند ناخلف بزرگ شد و ميان تو و ما تفرقه انداخت و ادامه داد : آيا به خاطر مىآورى كه روزى پيامبر خدا به تو گفت در حالى كه بر او ستم روا مىدارى به جنگش مىروى . زبير گفت : الان به ياد آوردم و اگر پيش از اين بخاطر آورده بودم عليه تو بر نمىخاستم . در اينجا روايات در مورد موضع زبير پس از اين ديدار و گفتگو ، متفاوت است بعضى بر آنند كه او از همان دم ، دست از جنگ كشيد و به جايى رفت كه در آنجا كشته شد و بعضى روايات ديگر حكايت از آن دارند كه فرزندش عبد اللّه كه پس از ملاقات پدرش با على ( ع ) از او سستى ديده بود او را به زبونى متهم كرد و به او گفت : پرچمهاى على بن -